
باشه تو من رو ظالم بشناس من هنوز اون کوچه ای که زیر بارون خیس شدیم رو فراموش نکردم و اون پرتگاهی که کنار اون از هم جدا شدیم اون پرتگاه تمام زندگیم شد
هیچ بارونی اندازه ی اشکات نتونست دلم رو خیس کنه برای خودم نگاه داشتم
زورش رو نداشتم که بغلت کنم و یه عمر کنارت باشم شاید نتونستم زیر این عشق بزگ دوام بیارم اینارو به من گفتی...
وقتی میرفتم گریه میکردی و توی اشکات داشتی من رو غرق میکردی چشمایی که هنوزم دوست داشت ولی نمی تونست بگه...
داشتم رویا هاش رو ویران میکردم و میرفتم یه زندگی رو داشتم آتیش میزدم میدونستم
خاکستراش....خاکستراش انگار تو دستم بود داشت می سوخت پشت سرم رو هم نگاه نکردم مجبور به ترکت بودم تو متوجه نشدی ولی
وقتی داشتم میرفتم تو شاید اشکی ندیدی تو چشمام انقلابی بود تو قلبم من دو بار گریه کردم



|
+| نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384 توسط
به دوستان